تبليغاتX
اهــــــورا

اهــــــورا

انسان به میزانی که می اندیشد،انسان است

نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 11:38 توسط اهورا| |

اطاقم را روشن نکردم خوشم امد که در تاریکی بنشینم.
تاریکی این ماده غلیظ سیال که در همه جا و در همه چیز تراوش می کند.
من به ان خو گرفته بودم.
در تاریکی بود که افکار گم شده ام،
ترس های فراموش شده،
افکار مهیب باور نکردنی که نمی دانستم در کدام گوشه مغزم پنهان شده بود

همه از نو جان می گرفت.

((قسمتی از متن کتاب بوف کور،صادق هدایت))

Go to fullsize image

نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 0:7 توسط اهورا| |

و آن هم چه فاسق هایی:

سیرابی فروش،فقیه،جگرکی،ریس داروغه،مقنی،سوداگر،فیلسوف
که اسم ها و القابشان فرق می کرد

ولی همه شاگرد کله پز بودند...!!!

((قسمتی از متن کتاب بوف کور،صادق هدایت))

Go to fullsize image

نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 15:5 توسط اهورا| |

می ترسم از پنجره اتاقم به بیرون نگاه کنم،

در اینه به خودم نگاه کنم.

چون همه جا سایه های مضاعف خودم را می بینم.

((قسمتی از متن کتاب بوف کور،صادق هدایت))

Go to fullsize image 

نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 21:59 توسط اهورا| |

...ما درباره ی او فکری نکرده بودیم

لاویس پیشانیش را مالید و گفت:ای سرور توانا ودرستکار در زمان های قدیم قبل از آفرینش انسان خدایان در جهان بی کران و در آن سوی ستارگان با هم در صلح و آرامش زندگی می کردند.خدای خدایان پدرشان بود و از هر آنچه آنان نمی دانستند خبر داشت و هر آنچه آنان نمی توانستد او انجام می داد.او اسرار بزرگ یگانگی را که در ورای قانون تعالی بود برای خود نگه داشت.در هفتمین دروره از دوازدهمین قرن، روح بعتار که از خدای بزرگ بیزار بود عصیان ورزید و در برابر پدر خود قیام کرد و گفت:

((چرا نیروی بزرگ اختیار بر مخلوقات را فقط برای خود نگه داشته ای و اسرار و قوانین عالم را از ما پنهان کرده ای؟مگر ما فرزندان معتقد تو نیستیم که در درک تعالی و جاودانگی با تو سهیم هستیم؟))

خدای خدایان عصبانی شد و گفت:من قدرت ازلی و قدرت ابدی اسرار را فقط برای خود نگه داشته ام چون من ابتدا و انتها هستم.

بعتار جواب داد:اگر مرا در قدرت خود سهیم نداری من وفرزندام و فرزندان فرزندانم در برابر تو قیام خواهیم کرد.در آن لحظه خدای خدایان بر اریکه خود که در اعماق آسمان هاست ایستاد و شمشیرش را بیرون کشیده خورشید را سپرش قرار داد و با صدایی که گوش ابدیت را به لرزه در آورد گفت: ای شرور به جهان  شور بخت زیرین جایی که سراسرش تاریکی و بدبختی است برو! در آنجا به تبعید خواهی ماند تا خورشید به خاکستر و ستارگان به ذرات پراکنده تبدیل شوند. در آن ساعت بعتار از عالم بالا به جهان پایین که همه ارواح زشت و پلید در آن ساکنند سرازیر شد.از آن پس به اسرار زندگی سوگند یاد کرد که با به دام انداختن دوستاران پدرش با پدر و برادرانش به ستیز برخیزد.

ریس قبیله همان گونه که گوش میداد پیشانیش پرچین و چهراه اش رنگ پریده شد ناگهان پرسید:پس نام خدای زشتی بعتار است.

و لاویس جواب داد:وقتی در عالم بالا بود بعتار نام داشت اما وقتی به جهان پایین آمد نام های

بعل ذبول،سطناییل،بلیعال،زمیعل،اهریمن،ماره،ابدون،دیو و بالاخره شیطان که معروف ترین آنهاست،را برگزید.

ریس قبیله چند بار نام شیطان را با صدایی مثل صدای شاخه های خشک گرفتار در باد تکرار کرد و بعد پرسید:چرا شیطان همانگونه که از انسان متنفر است از خدایان بیزار است.

لاویس به سرعت جواب داد: از انسان متنفر است چون از نسل خواهران و برادرانش است. ریس قبیله گفت:پس شیطان پسر عموی انسان است.

Go to fullsize image

لاویس با صدایی پر از اندوه رنج گفت:بله سرورم اما او بزرگترین دشمنی است که روزهایش را با بدبختی و شب هایش را با رویاهای ترسناک پر می کند.او نیرویی است که طوفان را به سوی کلبه ها می راند و مزرعه ها را قحطی می آورد و برای انسان و گوسفندانش بیماری و مرض می فرستد.او خدایی است شرور،قدرتمند و خبیث.وقتی ما اندوهگین هستیم او شادمان است و آنگاه که در شادمانی به سر می بریم سوگوار و ماتم زده است.اما باید از طریق دانش من از شر زشتی هایشان در امان باشیم.باید شخصیت او را بشناسیم تا در راه ناهموارش نیفتیم.

ریس قبیله سرش را به چوب دستی اش تکیه زد و با خود زمزمه کزد:اکنون به اسرار درونی آن نیروی عجیب پی بردم که طوفان را به سوی کلبه هامان می راند و بیماری مرگ را برای ما و گله هامان می آورد.مردم خواهند فهمید که من اکنون آنها را میدانم.پس لاویس را مقدس می دانند و به خاطر گفتن راز دشمن نیرومندشان و راهنایی آنان از راه زشتی او را تکریم کرده و بزرگ می دانند.

لاویس شادمان از غرور و سرمست شراب لذت و اندیشه خود ریس قبیله را ترک کرد و به استراحتگاه خود رفت.برای اولین بار ریس قبیله و همه ی قبیله البته به جز لاویس شب را در بستری احاطه شده با ارواح ترسناک، اشباح وحشت انگیز و خواب هایی آشفته گذارندند.

شیطان حتی لحظه ای سخنش را قطع نکرد. پدر سمعان گیج شده بود و به خود می لرزید به او خیره شد.بر لبانش خنده مرگ ظاهر شد. شیطان ادامه داد...

Go to fullsize image

نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 21:56 توسط اهورا| |

هیچ وقت
نه مسجد
و نه صدای اذان
و نه وضو و اخ و تف انداختن
و دولا و راست شدن در مقابل یک قادر متعال
و صــــــاحــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب اختیــــــار مطـلـق

که باید به زبان عربـی با او اختلاط کرد در من تاثیری نداشته است.

((قسمتی از متن کتاب بوف کور،صادق هدایت))

Go to fullsize image

نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 18:53 توسط اهورا| |

از کجا باید شروع کرد؟

چون همه فکر هایی که عجالتا در کله ام می جوشد مال همین الان است،

ساعت و دقیقه و تاریخ ندارد.

یک اتفاق دیروز ممکن است برای من کهنه تر و بی تاثیرتر ازیک اتفاق هزار سال پیش باشد...

گذشته،آینده،ساعت،روز،ماه و سال همه برایم یکسان شده است.

((قسمتی از متن کتاب بوف کور،صادق هدایت))

Go to fullsize image

نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 0:7 توسط اهورا| |

قانون؟
کدوم قانون!!،چرخه شکسته ی این مملکت داره با روال بی قانونی می چرخه سرگرد

حتی همین حالا...

.........و به خاطر همینه که سال هاست توی ی نقطه ایستادیم و در جا میزنیم

در مملکت داری
سیاست
رفاقت

عشق
در وفاداری

((قسمتی ازدیالوگ فیلم مدار صفر درجه))

Go to fullsize image


پ ن:
http://i3i2.cloob.com

نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 17:43 توسط اهورا| |

پیامک:

آنها فقط از«فهمیدن» تو می‌ترسند.از «تن» تو هر چقدر هم که قوی باشد ترسی ندارند.

اسلام جایی شکست می خورد که مصلحت جای حقیقت را بگیرد
وقتی زور ردای تقوا به تن می کند، بزرگترین فاجعه به بار می آید. (شریعتی)

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 23:55 توسط اهورا| |

خداحافظ بلاگــــفا

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 23:5 توسط اهورا| |

تا اومدم بشینم پای نت بارون گرفت. هوای شیراز داره کم کم پاییزی  میشه

باد
بارون
تگرگ

رعد و برق میزنه در حد تیم فجــــــــــــــــــــــر،ای ول داره گوش ادمو کر می کنه

الانم داره همش با هم میاد.مردم بارون ندیده شیرازم همه خوشحال

نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 16:50 توسط اهورا| |

Design By : Night Melody