اهــــــورا
انسان به میزانی که می اندیشد،انسان است
((قسمتی از متن کتاب بوف کور،صادق هدایت)) و آن هم چه فاسق هایی: ولی همه شاگرد کله پز بودند...!!! ((قسمتی از متن کتاب بوف کور،صادق هدایت)) در اینه به خودم نگاه کنم. چون همه جا سایه های مضاعف خودم را می بینم. ((قسمتی از متن کتاب بوف کور،صادق هدایت)) لاویس پیشانیش را مالید و گفت:ای سرور توانا ودرستکار در زمان های قدیم قبل از آفرینش انسان خدایان در جهان بی کران و در آن سوی ستارگان با هم در صلح و آرامش زندگی می کردند.خدای خدایان پدرشان بود و از هر آنچه آنان نمی دانستند خبر داشت و هر آنچه آنان نمی توانستد او انجام می داد.او اسرار بزرگ یگانگی را که در ورای قانون تعالی بود برای خود نگه داشت.در هفتمین دروره از دوازدهمین قرن، روح بعتار که از خدای بزرگ بیزار بود عصیان ورزید و در برابر پدر خود قیام کرد و گفت: ((چرا نیروی بزرگ اختیار بر مخلوقات را فقط برای خود نگه داشته ای و اسرار و قوانین عالم را از ما پنهان کرده ای؟مگر ما فرزندان معتقد تو نیستیم که در درک تعالی و جاودانگی با تو سهیم هستیم؟)) خدای خدایان عصبانی شد و گفت:من قدرت ازلی و قدرت ابدی اسرار را فقط برای خود نگه داشته ام چون من ابتدا و انتها هستم. بعتار جواب داد:اگر مرا در قدرت خود سهیم نداری من وفرزندام و فرزندان فرزندانم در برابر تو قیام خواهیم کرد.در آن لحظه خدای خدایان بر اریکه خود که در اعماق آسمان هاست ایستاد و شمشیرش را بیرون کشیده خورشید را سپرش قرار داد و با صدایی که گوش ابدیت را به لرزه در آورد گفت: ای شرور به جهان شور بخت زیرین جایی که سراسرش تاریکی و بدبختی است برو! در آنجا به تبعید خواهی ماند تا خورشید به خاکستر و ستارگان به ذرات پراکنده تبدیل شوند. در آن ساعت بعتار از عالم بالا به جهان پایین که همه ارواح زشت و پلید در آن ساکنند سرازیر شد.از آن پس به اسرار زندگی سوگند یاد کرد که با به دام انداختن دوستاران پدرش با پدر و برادرانش به ستیز برخیزد. ریس قبیله همان گونه که گوش میداد پیشانیش پرچین و چهراه اش رنگ پریده شد ناگهان پرسید:پس نام خدای زشتی بعتار است. و لاویس جواب داد:وقتی در عالم بالا بود بعتار نام داشت اما وقتی به جهان پایین آمد نام های بعل ذبول،سطناییل،بلیعال،زمیعل،اهریمن،ماره،ابدون،دیو و بالاخره شیطان که معروف ترین آنهاست،را برگزید. ریس قبیله چند بار نام شیطان را با صدایی مثل صدای شاخه های خشک گرفتار در باد تکرار کرد و بعد پرسید:چرا شیطان همانگونه که از انسان متنفر است از خدایان بیزار است. لاویس به سرعت جواب داد: از انسان متنفر است چون از نسل خواهران و برادرانش است. ریس قبیله گفت:پس شیطان پسر عموی انسان است. لاویس با صدایی پر از اندوه رنج گفت:بله سرورم اما او بزرگترین دشمنی است که روزهایش را با بدبختی و شب هایش را با رویاهای ترسناک پر می کند.او نیرویی است که طوفان را به سوی کلبه ها می راند و مزرعه ها را قحطی می آورد و برای انسان و گوسفندانش بیماری و مرض می فرستد.او خدایی است شرور،قدرتمند و خبیث.وقتی ما اندوهگین هستیم او شادمان است و آنگاه که در شادمانی به سر می بریم سوگوار و ماتم زده است.اما باید از طریق دانش من از شر زشتی هایشان در امان باشیم.باید شخصیت او را بشناسیم تا در راه ناهموارش نیفتیم. ریس قبیله سرش را به چوب دستی اش تکیه زد و با خود زمزمه کزد:اکنون به اسرار درونی آن نیروی عجیب پی بردم که طوفان را به سوی کلبه هامان می راند و بیماری مرگ را برای ما و گله هامان می آورد.مردم خواهند فهمید که من اکنون آنها را میدانم.پس لاویس را مقدس می دانند و به خاطر گفتن راز دشمن نیرومندشان و راهنایی آنان از راه زشتی او را تکریم کرده و بزرگ می دانند. لاویس شادمان از غرور و سرمست شراب لذت و اندیشه خود ریس قبیله را ترک کرد و به استراحتگاه خود رفت.برای اولین بار ریس قبیله و همه ی قبیله البته به جز لاویس شب را در بستری احاطه شده با ارواح ترسناک، اشباح وحشت انگیز و خواب هایی آشفته گذارندند. شیطان حتی لحظه ای سخنش را قطع نکرد. پدر سمعان گیج شده بود و به خود می لرزید به او خیره شد.بر لبانش خنده مرگ ظاهر شد. شیطان ادامه داد... که باید به زبان عربـی با او اختلاط کرد در من تاثیری نداشته است. ((قسمتی از متن کتاب بوف کور،صادق هدایت)) چون همه فکر هایی که عجالتا در کله ام می جوشد مال همین الان است، ساعت و دقیقه و تاریخ ندارد. گذشته،آینده،ساعت،روز،ماه و سال همه برایم یکسان شده است. ((قسمتی از متن کتاب بوف کور،صادق هدایت)) حتی همین حالا... .........و به خاطر همینه که سال هاست توی ی نقطه ایستادیم و در جا میزنیم در مملکت داری ((قسمتی ازدیالوگ فیلم مدار صفر درجه)) پیامک: آنها فقط از«فهمیدن» تو میترسند.از «تن» تو هر چقدر هم که قوی باشد ترسی ندارند. اسلام جایی شکست می خورد که مصلحت جای حقیقت را بگیرد باد
تاریکی این ماده غلیظ سیال که در همه جا و در همه چیز تراوش می کند.
من به ان خو گرفته بودم.
در تاریکی بود که افکار گم شده ام،
ترس های فراموش شده،
افکار مهیب باور نکردنی که نمی دانستم در کدام گوشه مغزم پنهان شده بود
همه از نو جان می گرفت.
سیرابی فروش،فقیه،جگرکی،ریس داروغه،مقنی،سوداگر،فیلسوف
که اسم ها و القابشان فرق می کرد
نه مسجد
و نه صدای اذان
و نه وضو و اخ و تف انداختن
و دولا و راست شدن در مقابل یک قادر متعال
و صــــــاحــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب اختیــــــار مطـلـق
یک اتفاق دیروز ممکن است برای من کهنه تر و بی تاثیرتر ازیک اتفاق هزار سال پیش باشد...
کدوم قانون!!،چرخه شکسته ی این مملکت داره با روال بی قانونی می چرخه سرگرد
سیاست
رفاقت
عشق
در وفاداری
پ ن:
http://i3i2.cloob.com
وقتی زور ردای تقوا به تن می کند، بزرگترین فاجعه به بار می آید. (شریعتی)
بارون
تگرگ
رعد و برق میزنه در حد تیم فجــــــــــــــــــــــر،ای ول داره گوش ادمو کر می کنه
الانم داره همش با هم میاد.مردم بارون ندیده شیرازم همه خوشحال
| Design By : Night Melody |


