اهــــــورا
انسان به میزانی که می اندیشد،انسان است
مگه چه خبره که همه دارن به هم تبریک می گن؟؟ فقط ۳۰ روز از صبح تا عصر چیزی نمی خوری!!! تو که نیستی با خیالت عشق بازی می کنم صــورت مــاه تــو را در وهـم٬ نـازی مـی کـنـم مــی روم در عـالـم رویـا سـبـکـــ بــال و رهــا لحظه ی بوسیدنت را صحنه سازی می کنم همـچـو دخـتـر بـچـه ای فـارغ ز درد عـاشـقـی بـا تـو و عـکـس و خـیـالـت خـاله بازی می کنم مـن کــه مـسـتـم ، خـود نـمـی دانــم . . . ولــی عـاقـلان گـویـنـد کـه مـن دیـوانـه بـازی می کنم کــس نـمـی دانـد چـگونـه عـمر مـن مــی گـذرد بس که از صبح تا خود شب نقش بازی می کنم (شعرهای زیبایی داره می تونین به روی لینک کلیک کنید.)
خ ن: اول اینکه احتمالا از سربازی معاف خواهم شد دیگه اینکه ....ها داشتم می گفتم به دلیل قانون جدید دوبرادی که اگر دوبرادر از یک خانواده به سربازی رفته باشند برادر سومی نیازی نیست با سرش بازی کند.ما هم که علاقه ی زیادی به بازی کردن با سر داشتیم دیدم که ای بابا معافیدیم به همین ناراحتی..!!! سوم.از اون پست قبلی تا الان که 27 مرداده و روز 4 شنبه من از فرداش تا همین فردا از صبح ساعت 8 تا شب تا ساعت 12 سر کار بودم به جز عصر که 1 ساعت می استراحتیدیم و ان یک ساعت هم پای نت می گذارنیدم و به شما می سریدم ولی شما نمی سریدید. ما بسی به خودمان عشق می ورزیم و دلیل این همه کار هم عشق ورزی به خویش می باشه.به قول یکی از یوگی های جون جونی ما ما برای بقای زندگی و زنده ماندن و تامین نیاز های اولیه انسان که دوم راهنمایی خوندیم که همان خوراک،پوشاک و مسکن می باشد بباید این همه که نه بیشتر از این ها کار کنیم تا این سه نیاز را بی نیاز کنیم.البته هر سه مورد مشکلی بسیار عظیم می باشد. پوشاک: البته برای این جنس تهیه این نوع نیاز خیلی سخت نیست مسکن: اون حرکات بالا ناشی از دیوانگی بید جدی نگیرید کلن اسمه این نیاز سومیه که میاد یهو ی برق از کله ی ادم می پره و برق ی سر از نقاط مغز نداشته بشر قطع می شود((یواشکی: امشب و فردا شب قراره براقا ر در حمایت از خودمون بقطیم اینها دلایل این همه کار بود و اگر اندکی حالمان به جا باشد و گرم باشیم و کله مان داق باشد تا نزدیک ها ی -3 -بیداریم و بعد ناخواسته به خواب فرو میریم این است نتیجه عشق به خویشتن اری تو هم می توانی خواب(2) : همین جور داشتم روی ی جایی قدم میزدم نمی دونم کجا بود هر جا بود زمین نبود و انگار بیرون از منظومه شمسی بود و یک کره بود بسی عجیب هر وقت یادم میاد که وقتی بیدار شدم این به خودم گفتم خنده می گیره نمی دونم چرا؟؟؟ یعنی خیلی تو جو خوابه بودم که فکر کردم موبایلم اونور مونده و دستت دوستمه..!!! پیامک: وقتی انسان طلوع تمدن را دید و در ان به درک و شناخت رسید به قبیله و طایفه ها تقسیم شد.یکی زمین را شخم می زد و زراعت می کرد،دیگری سر پناه می ساخت،ان یکی لباس می بافت و ان دیگر غذا شکار می کرد. ناگهان غیب گویی بر زمین ظاهر شد و این اولین روشی بود که بی هیچ نیاز و احتیاجی اصولی را به کار بست. شیطان لحظه ای سکوت کرد.انگاه خندید و شادمانی اش دره های خالی را لرزاند.اما این خنده زخم هایش را به یاد می اورد.دستش را روی پهلویش قرار داد و با درد ناله کرد خودش را نگاه داشت و ادامه داد: آن غیبگو پدیدار شد و روی زمین ایین عجیبی رواج یافت.در نخستین قبیله مردی بود به نام-لاویس- ریشه ی نامش را نمی دانم.مخلوقی باهوش اما نسبت به کارها تنبل بود و از کشت و کار روی زمین از ساختن جان پناه،چراندن گله و از هر کاری که به حرکت و نیرو نیاز داشت متنفر بود. جمعیت به ماه خیره شدند از تعجب فریادی بر اوردند و از ترس به خود لرزیدند گویا دستان تاریکی به قلبشان چنگ انداخته است چون میدیدند که خدای شب به ارامی به گوی تاریک مبدل می شود و از ان ،چهره درخشان زمین،تپه ها و دره ها، در برابر چشمانشان در پوششی سیاه پلید پنهان می گردد. در ان لحظه لاویس که قبلا خسوف را دیده بود و علت ان را میدانست جلو امد و از ان فرصت بهره گرفت.در میان جمعیت ایستاد دستانش را به سوی اسمان برد و با صدایی محکم انان را فراخواند و گفت: زانو بزنید و دعا کنید که خدای تیرگی با خدای نور شب در ستیز است.اگر خدای شر به خدای پاک پیروز شود،همه ی ما نابود خواهیم شد اما اگر خدای شب پیروز شود،ما نیز زنده خواهیم ماند.پس نماز بگزارید و نیایش کنید.چشمان خود را فرو بندید و سرهایتان را به سوی آسمان بلند نکنید رویتان را با خاک بپوشانید که هر کس شاهد نبرد خدایان باشد نابینا خواهد شد و همه عمر،کور و دیوانه روزگار خواهد گذراند.سر به زیر اندازید و با تمام وجود از خدای نور شب بخواهید که در برابر دشمنش،که به راستی دشمن ما نیز هست،چیره شود. لاویس چنین گفت و کلمات مرموزی که خود ساخته بودبر لب جاری کرد.آنان این کلمات را هرگز نشنیده بودند.همانگونه که ماه به تابش و نور واقعی خود بر می گشت،لاوس صدایش را بلند تر می کرد تا سر انجام با لحنی گیرا و محکم گفت: ((اکنون سرهایتان رابلند کنید و به خدای شب که بر دشمن خود پیروز شده نگاه کنید! ببینید که دوباره در میان ستارگان به گردش در امده است.او اکنون خشنود است و روشن تر از همیشه)). همه مردم برخاستند و به ماه،که در روشنی کامل می درخشید خیره شدند.اکنون ان ترس به شادی و پریشانی به نشاط مبدل شده بود.به پایکوبی و اواز مشغول شدند و با چوب های خود بر ورق های اهن می کوبیدند،دره از فریاد شادی و هلهله پرشده بود.ان شب ریس قبیله لاویس را فراخواند و با او به گفتگو نشست و گفت: ((تو کاری کردی که هرگز کسی انجام نداده است...تو رازی را اشکار کردی که هیچ یک از ما ان را درک نمی کند.تو اراده قبیله ام را نیرو بخشیدی؛ تو پس از من بالاترین عضو قبیله خواهی بود.من قویترین و تو عاقل ترین افراد هستیم...تو واسطه ای هستی بین مردم ما و خدایان و ارزوها و اعمالشان را تفسیر می کنی و به ما یاری خواهی داد تا بدانیم برای بدست اوردن خیرو برکت و عشق انان چه چیزهایی نیاز است)). لاویس اطمینان داد و گفت: ((هر انچه خدای انسان در رویاهای مقدس بر من اشکار کرد در بیداری به شما ابلاغ خواهد شد.مطمن باشید که درست بین او و شما عمل خواهم کرد)). لاویس برخاست تا برود اما ریس مزرعه اورا متوقف کرد و به او گفت: خ ن: ای مهدی ای اخرین فرستاده ای خدایی که ما قبولش داریم ما هیچی ازت نمی دونیم..!خودت بهمون کمک کن تا بیشتر بشناسیمت و بتونیم در راه تو گام برداریم پیامک:
قسمت سوم با شنیدن این کلمه ترسناک،پدر سمعان فریاد عجیبی سر داد که گوشه و کنار دره به لرزه افتاد.سپس خیره شد و آن پیکر مجروح را با رخساره و بدن بی تناسب و عجیب و غریب که با تمثال شیطان آویخته بردیوار کلیسای روستا مطابق بود،تشخیص داد.به خود لرزید و فریاد کنان گفت: خدا تصور جهنمی تو را به من نشان داده و همواره باعث شد تا از تو متنفر باشم.لعنت ابدی بر تو باد! شیطان پاسخ داد: پدر در جواب گفت: شیطان اندوهناک به خود حرکتی داد و به کمک آرنجش،خود را بلند کرد و گفت: شیطان لحظه ای سکوت کرد و با دست لرزانش زخم پهلویش را فشرد.انگاه ادامه داد: پدر،با صدایی پیروزمندانه و نگاهی به آسمان دوخته گفت: شیطان با اعتراض گفت: فکر نمی کنی که اگر بمیرم،از گرسنگی خواهی مرد؟اگر امروز بگذاری من بمیرم،فردا چه خواهی کرد؟ شیطان چند دقیقه ای ساکت شد و تقاضا و فروتنی اش،به استقلالی بی پروا مبدل شد و ادامه داد: در نخستین ساعت های افرینش زمان،... ادامه دارد...
بعد از این دیگر پی نوشت نمی نویسم اصلن چه کاریه هر چی دلم بخواد می نویسم حالا شما حساب کنید برای 18.500.000.000.000 این قدر پول باید چند سال کار کرد اولش ناراحت شدم گفتم چه بدجنس ولی بعدش دیدم حرف خیلی قشنگیه آدرس وبلاگ : http://sayeban-eshgh.persianblog.ir نویسنده: وبلاگ: سایبان عشق، پناهی برای نوشته های گاه گاه من، از هر چیز و هر کجا، هر زمان و هر مکان، گاه دل نوشته های ادبی و گاه درد دل های روزانه، دفتریست که از پنجم آذر ماه سال 82 باز شده و تا هستم و سدّی نیست گشوده خواهد بود. پست پیشنهادی: وفا به پیمان سایبان عشق را چشم و چراغی چون تو بس....خانه ی این سینه را زیبای باغی چون تو بس........یارب این دنیای پر احساس را جانی بده....سایبان عشق را هر لحظه مهمانی بده........در نگاه دوستان پر میشود منزل ز نور....مهربانان پر کنید این خانه را از شوق و شور به امید روز های اینده پدر سمعان با حیرت و تعجب به مرد مجروح نگاه کرد و با خود گفت: مرا ترک نکن!دارم می میرم! پدر سمعان چند قدمی جلو رفت،انگاه مرد زخمی،با ناله دردناک و آرام که دل سنگ را آب می کرد بریده بریده گفت: نزدیک من بیا.من و تو روزگار درازی دوست بوده ایم...تو،پدر سمعان،چوپان خدا هستی،و من نه راهزنم و نه دیوانه...جلو بیا،و مگذار در این جای دور افتاده بمیرم.بیا تا بگویم که چه کسی هستم. پدر سمعان به مرد نزدیک شد،زانو زد و در او خیره شد؛ تو کیستی؟ مرد زخمی و مردنی با صدای ضعیفی گفت: از من نترس پدر،که ما دیر زمانی است با هم دوست هستیم.کمکی کن تا بایستم و نزدیک رودخانه ام ببر و زخم هایم را با لباست پاک کن. پدر پرسید: بگو که کیستی؟چون تو را نمی شناسم.حتی به یاد نمی آورم که تو را دیده باشم. و مرد با صدای دردناک پاسخ داد: و پدر با سرزنش گفت: مجروح به آرامی حرکت کرد و به چشمان پدر خیره شد.بر لبانش لبخند عارفانه ای نشست،وبا صدایی نرم،عمیق و ارام گفت: من شیطان هستم. ادامه دارد...
پ ن ****من چرت و پرت زیاد می نویسم شیطان قسمت 1 مردم،به پدر سمعان همچون راهنمایی وادی روحاینت نگاه می کردند زیرا او، سرچشمه ای ژرف بود از شناخت گناهان و خطایا،و یگانه ای بود اگاه به اسرار بهشت و دروخ و جهنم. کار وبار پدر سمعان در شمال لبنان، سفر از روستایی به روستایی دیگر بود. موعظه و درمان بیماری روحی گناه،و نجات آنان از دام هراس انگیز شیطان. این پدر مقدس همواره در ستیز با شیطان بود.بزرگان و درستکاران اورا احترام می کردند و با تقدیم قطعاتی از طلا و نقره خواستاران موعظه ها و دعایای ایشان بودند.در فصل برداشت محصول نیز، بهترین میوه های مزرعه هایشان را به او هدیه می کردند. در یک غروب پاییزی که پدر سمعان برای رفتن به روستایی دور افتاده دره ها و تپه ها را گذر می کرد فریاد دردناکی شنید که از گودالی در کنار جاده بلند می شد،ایستاد و به سوی صدا نگاه می کرد. مرد برهنه ای را دید که بر زمین افتاده بود.رود خون از زخم های عمیق سر و سینه اش روان بود. با ناله جانکاهی در خواست کمک می کرد و می گفت: نجاتم دهید......کمک کنید.......به من رحم کنید........دارم می میرم ادامه دارد... پیامک:
پ ن: گفتن از گذشته نگن،نگین،نگید،نگم،نگی،بگو گفتن نباید باشه میگن فلش دوربین اثار وخراب میکنه میگن تا با زمین یکی نشده برید ببینیدش میگن تقصیر خلبانه که مرده میگن چین و روسیه هم سقوط دارن تا این حد میگن 24 میلیون رای نمی تونه ی معاون اول داشته باشه فعلا همینا رو میگن پیامک: پ ن: *ممنون از تمام دوستایی که تسلیت گفتن و دلداری دادن ***به توصیه ارام خانم مامانی باران خانم جمعه دارم می رم ی گردش شاید عکس ها شو براتون گذاشتم ****اونایی که دلشون می خواد بدونن باران کیه می تونن ی سر به اینجا بزنن ***** ی سوال هست که الان ۴ روز ذهنمو در گیر کرده مهم ترین کاری که تو زندگیتون انجام دادین چیه؟؟ ی خبر مثه ی پتک می خوره توی سرت،باورش برات سخته،نمی تونی قبول کنی،گیج میزنی، همه جور فکری میاد تو سرت یهو برمیگردی به 10،15 سال قبل به دیروز به اخرین باری که دیدش،باهاش بودی اخرین حرف هایی که به هم زندین و کارایی که کردین،هنوز نمی تونی قبول کنی که اره دیگه اینا اخرین چیزایی که می تونی ازش بیاد بیاری بغض گلوتو می گیره،نمی دونی چه حسی داری،دلت می خواد ی کاری کنی ولی نمی دونی چه کار دلت می خواد تو خونه نباشی بزنی بیرون ولی انگار نمی شه همیشه فکر می کردی تمام اتفاقات بد واسه دیگران اتفاق می افته،همیشه به اینده فکر می کردی،به این که فردا چه کاره بشم،کجا باشم،با کی باشم همیشه فکر میکنی زندگی به صورت معمولی در جریانه صبح از خواب بیدارشی،صبحونه،کار،بیرون،ناهار،خواب،کار،بیرون،شام و خواب و دوباره صبحونه ،... ولی ناگهان ی اتفاق زندگی تو عوض می کنه،ی اتفاق که حتی بهش فکرم نمی کردی وقتی خبر دادن که قلبت وایسده و دیگه کار نمی کنه،سر کار بودم یهو رفتم تو فکر،برگشتم به عقب بغض گلومو گرفته بود و دلم می خواست گریه کنم ولی نمی تونستم به کوچکی هامون فکر می کردم به اینکه هم با هم دوست بودیم،هم پسر خاله،به این که چه قد اون موقع ها با هم بودیم و این سال ها دور از هم به شیطنت های اون دوران به استخر درست کردن تو حموم، به خراب کردن لونه کلاغ ها تو باغ،به ماهی گرفتن با جوراب تو رودخونه ها،به هر چی که تو ذهنم واسه همیشه حک شده و به این اواخر که داشتی سرباز می شدی و با سر کچلت دانشگاه قبول شدی،به این که اخرین بار که تو انتخابات اومدی و ی لباس چنج می خواستی و من از روی تنبلی بهت ندادم به میس کال هایی که نصفه شب به هم میزدیم انگار، دوباره داشتیم همو پیدا می کردیم. امروز وقتی اومدم باور نمی کردم که دیگه نیستی ولی وقتی برات نماز خوندم،وقتی دیدم که روی دست بقیه داری میری،وقتی که دیدم لای ی پارچه سفید پیچیده شدی و دارن میزارنت داخل ی گودال دیگه باورم شد که اره رامین رفت،دیگه نیست ولی وقتی که همه رفتن و تنها کنارت بودم و اسمتو رو خاکت نوشتم ی کم اروم شدم وقتی میدیدم که الان ی متر اون پایین تری،احساس خفگی می کردم،با این که می دونستم اون جسمته و روحت الان کنارمه من از صدای بادی که تو قبرستون میاد متنفرم. ولی امروز نشستم گوش کردم چون دلم می خواست پیشت باشم. رفتنت اولین شوکی بود که تو زندگی بهم وارد شد و می دونم باید منتظرت چنین اتفاقاتی باشم دوباره. من خوشحالم که از این دنیا رفتی. و می دونم که تا هفت روز دیگه همه چی عادی میشه،فقط با این تغییر که دیگه تو از بازی ها و روند زندگی ما رفتی بیرون همین و ما باید بدون تو ادامه بدیم. انسان ها موجوداتی فراموش کارند ،خیلی زود همه ی چیز و فراموش می کنن و زود هم فراموش می شن. ولی هیچ وقت فکرشو نمی کردم به این زودی بری تازه 21 سالت بود 30.تیرماه.88 پ ن: / پسرخاله ام،دوست و هم بازی دوران کودکی از دنیا رفت با ایست قلبی //این روز ها بدجور بغض گلومو گرفته و یهو می زنم زیره گریه /// ی سوال؟ شما با شماره تلفنی کسی که تو موبایلتونه ولی دیگه نیست و از دنیا رفته چه کار می کنید؟
فقط نمی خوری!!!
اینم تبریک گفتن داره؟؟
این روزها به شدت درگیرم به شدت و این خبرهای جدیدی ام که به گوشمون میرسه که دیگه جای خوددارد تو این هفته کلی خواب دیدم نمی دونم بنویسم یا نه حالا تا اخر متن شاید نوشتمش.![]()
![]()
دو اینکه قبض موبایلم ماله خرداد و تیر شده 156 هزار تومان ناقابل
که 56 هزار تومانش برای اینترنته که فقط 23 مگ استفاده داشته ام.فقط 23 مگ .همش 23 مگ بیشتر نبود به خدا فقط 23 مگ بود.
من به کی بگم فقط 23 مگ نت بیشتر نبوده.به تو بگم باشه میگم
میگن 23 مگ نت همراه اول برابر است با 56 هزار تومان معادله 560 هزار ریال معادله 58 دلار یو اس آ
ما چه میدونستیم اینا ایند از خدا بی خبرن تازه نتش وصل شده بود فیلترم نبود شب ها میرفتیم بندر اما حالا می برنمون بندر..!!!![]()
اخه خیلی ام راحت معاف نمی کنن شرایطی دارد که باید برایش جانها کنده شود و .... ها خورده شود
تا به سرانجام برسد و ما به مقصود نهایی نایل شویم.الهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی امین![]()
خب حالا اکشال نداره گریه نکن.![]()
ای ول.
**ما(ما که میگم منظور همان من است شما جدی نگیرید و بخوانید من)
خوراک:
مهم ترین نیاز بشری که همه دارن برایش جان می کنند و در نمی اید و روز به روز هم می تورمد و اخرش نمی دانم چه خواهد شد. ولی در این ماه رمضان که انگار نباید غذا بخورند ما بیش از بیش دچار غذا خوردگی می شویم
و تا می توانیم می خوریم تا گرسنه نمانیم.
داستانی متفاوت دارد.اول باید جنس را مشخص کنیم
دوم باید کشور را مشخص کنیم
و سوم دین را![]()
جنس:مذکر![]()
کشور:ایروون![]()
دین:..؟؟؟!! شاید اسلام![]()
دوتا زیر دوتا رو که توضیحاتی دارد که در وقت ما نمی گنجد..مشتاقان می توانند با میل من در تماس باشند.
ولی اون یکی جنس ماشاا.... از دوتا زیر و دوتا رو گذشته و مدل های فراوانی دارد
گاهی بدون زیر بدون رو
گاهی ی زیر بدون رو
گاهی دو زیر بدون رو
گاهی سه زیر بدون رو
گاهی ی زیر ی رو
گاهی دو زیر ی رو و .... اگر همین جور ادامه بدهید و کمی هم در خیابان ها گردش نماید خواهید فهمید که تعداد این نوع تعریف نشده و ی چیزی تو مایه های تقسیم 0 بر 0 است و گاهی 1 بر 0 است..
!!!
البته تهیه این نیاز برای این جنس خیلی مشکل نیست و با همان 16 ساعت کار در روز می توانیم کاریش کنیم البته الان که نداریم و به همان جنس خودمان بسنده می نمایم.![]()
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اینا چیه اینجوری بذار.............................................. نه اینا بهتره _________ اها شرمنده داشتیم در مورد نیاز های اولیه ی انسان،ادم،بشر،فوق جانور یا هر اسم دیگری که بلدی حرف می زدیم
)) و دچار دیووونگی میشود
کلن تا حالا در مورد این نیاز هنوز به توافق نرسیده ایم نخواهیم رسید احتمالن در چشم انداز 1404 میرسم و ی جورای میشه که ما هم توی یکی از این نیاز ها زندگی کنیم.![]()
ولی از همه جالب تر بعد از ساعت 12 است که تازه به یاد دوستان می افتیم و هی میس میزنیم و میس می زنند تا شاید پیامکی جابه جا شود
و اندکی هم کتاب می خوانیم و مقدار بسیار زیادی هم فکر می کنیم
تا فکر نکرده از دنیا نرفته باشیم.
این شب ها در حال خواند 3 کتابیم
بوف کور.....صادق هدایت ![]()
آهستگی.....میلان کوندرا
فضا در معماری....نویسنده ندارد
تا ساعت 5و 44 دقیقه که باید برای راز و نیاز و بیدار کردن عزیز دلمان بیدار شویم(کی که قدر بدونه) و دوباره می خوابیم تا 7 و 33 دقیقه
صبحانه و شوت به سوی کار تا پاسی از سگ..!!!![]()
دیگه ادامه اش نمی دم و میروم سر خوابم که دیده ام از 13 تا یکی شو فعلا تعریف می کنم.
![]()
همین جور که داشتم می رفتم یهو حس کردم بالای ی ستون خیلی بلند هستم که اطرافش هیچی نیست و هزارتا از این ستون های کوتاه و بلند در کنار هم قرار گرفته اند مثه داستان توتویشان.![]()
بعد که همین جور الکی می ترسیدم
و همه جا این جوری شده بود یهو ی نفر اومد و گفت شما چی میل دارین منم گفتم جان...!!!
نمی دونم چی شد که یهو سر از ی رستوران در تهران در اوردیم که خاطره ای بدی ازش داشتیم زیاد...(ی روز حالشو می گیریم) خلاصه دیدم که در کنار دوستان در حال غذا خوردن هستم و کلی خوردم و خوردن و خوردیم بعد کلی تعریف کردیم که به به عجب غذایی بود و از این حرفا..انگار تا حالا کسی چنین غدایی رو نخورده بود بعد که گارسون اومد و ازش سوال کردیم که غذا چی بود...گفت غذای مخصوص رستوران گوشت توله سگ
!!!! و هر نفری هم می شود 100 هزار تومن..
.من که نفهیدم چی شد که حساب کردیم و اومدی بیرون و رفتیم تو خیابون. که بازم یهو خودمونو در حال دویدن دیدم نمی دونم چرا ولی انگار باید میدویمو از ی چیز نامعلومی فرار می کردیم و به جایی پنها می اوردیم من و یکی از دوستام به خودمونو توی ی مزرعه گندم پنهان کردیم و کسی ما رو پیدا نکرد و همین جور نشتیم تا اوضاع اروم بشه.بعد دوستم گفت بیا بریم کافی نت
از گندما اومدیم بیرون ی جاده خاکی بود که ی کم دور تر ی ساختمون که چند تا درخت و اب کنارش بود رفتیم تو کافی نت و تیم اسقلال تشویق می کردیم
. و همون ردیف اول انگاری رو زمین نشته بودیم و بعد دوستم گفت گوشی تو بده ی زنگ بزنم شارژم تموم شده .همین.بعد که از خواب بیدار شدم گفتم ای وای یادم رفت گوشی مو ازش بگیرم.![]()
..بعد خندیدم گفتم مردک تو که بیداری![]()
![]()
![]()
تولید همه چیز متوقف می شود به جز تولید مثل.
(( آن سوی آسمان ، خدایی بزرگ،دوست داشتنی و خیر خواه وجود دارد.))
پس به دایره بزرگ نور پشت کرد و سایه خد را بر زمین مشاهده کرد و شادی کنان گفت:
(( در اعماق زمین ،شیطانی سیاه وجود دارد که شرارت را دوست می دارد.))
پس انسان به سوی نهاد خویشتن به راه افتاد با خود زمزمه می کرد:
بین دو نیروی اجبار از یکی باید بگریزم و به یکی پناه ببرم..سال ها همچنان می گذشت در حالی که انسان در میان این دو نیرو زندگی می کرد،یکی را مقدس می دانست چون اورا تعالی بخشید ویکی را لعنت می فرستاد چون او را می ترساند.اما انسان هرگز،معنای تقدس و نفرین را درک نکرد. او ، مثل درختی که بین تابستان شکوفه می دهد و زمستان می لرزد ،بین این دو نیرو بود.
چون به دست آوردن غذا در ان دوران اغازین جز با تلاش و زحمت امکان پذیر نبود لاویس شب های بسیاری را با شکم خالی به خواب می رفت.یک شب تابستانی که افراد قبیله گرداگرد بزرگ قبیله شان جمع شده بودند و از معاش روزانه شان سخن می گفتند و زمان مناسبی را انتظار می کشیدند،ناگهان به پاخاست و به طرف ماه اشاره کرد و فریاد زنان گفت: به خدای شب نگاه کنید! چهره اش تاریک شده و زیبای اش از بین رفته به ستون سیاهی اویزان از سقف اسمان مبدل گشته است.
ریس اطمینان یافت و به لاویس دو اسب،هفتاد گوساله،هفتاد گوسفند و هفتاد بره بخشید و به او گفت: مردم قبیله باید برای تو خانه ای محکم بسازند و در پایان هر برداشت محصول قسمتی از ان را به تو بدهند تا بتوانی همچون مرشدی شریف و بزرگ زندگی کنی.
این خدای انسان که گفتی کیست و چیست؟
ان خدایی که با خدای نور شب ستیز کرد کیست؟
ما درباره او فکر نکرده بودیم.
نظرات خصوصی نمی باشد![]()
یعنی کسی که ما هیچی ازش نمی دونیم و فقط ادعامون میشه که ماله ماست.
اسمش مهدیه
معصومه
غایبه
و بعدن ظهور می کنه
میگن اگه بیاد دنیا پر میشه از خوبی و مهربونی
میگن وقتی بیاد همه در ارامش و صلح زندگی می کنن
میگن دنیا پراز فساد و ظلم میشه بعد میاد
میگن باید دنیا پر از فساد و ظلم بشه
میگن گروه حجتیه میگه![]()
میگن مشاوره ریس جمهوره قبلی بوده![]()
میگن دوباره تنفیذش کردن
میگن برات نامه می نویسه و می نویسن
میگن مسجد داری
میگن جواب نامه ها رو میدی
میگن تو اخرین فرستاده خدایی
میگن همه جا هستی
میگن از حال همه با خبری
میگن ی نفر نایبت تو ایران
میگن ادم درستی نیست
میگن ادم می کشه
میگن مریضه
میگم مگه میشه نایبت فاسد باشه
میگن اصلا نایب داری.؟
میگن جمعه ها دعای ندبه برات می خونن
میگن همه منتظر تو هستن
میگن بازم خوبه شهادت نداری واگرنه از تولدت بدتر برات می گرفتن
میگن امروز تولدته
میگم انگار هیچ خبری نیست
میگن هر وقت تولدته،فیلم سینمایی میزارن![]()
میگن واسه تولد پدراتم فیلم میزارن
میگن روز تولدت چارلی چاپلین و لورن و هاردی میزارن![]()
میگن روز تولدت همه نذری میدن
میگم هیچ کسی نمی شناستت
میگم اگراینا می خوان تو رو به ما معرفی کنن گذاشتن دیگه واسه کی
میگن مرجع تقلید
میگن با تقوا و پاک و برتر
میگن ولایت
میگن راه تو
میگن قـــــــــــــــــــــــــم
میگن بگـــــــــــــــــو قصـر
میگن ریس کارخونه لاستیک و شکر...!!!
میگن خفه شدن
میگن ظلم
میگن مهدی ،عیسی،ایلیا
میگن نور و روشنایی![]()
میگن گـــــل نرگـــــــــــــــــــــــس
ای کسی که با اومدنت ظلم و فساد و دروغ تموم میشه
ای کسی که با اومدنت برابری وبرادری میاری
نه راه گمراهان و ظالمان
مهدی جان تکلیف ما چیست با کسانی که
با نام تو هاله می بینند![]()
با نام تو حکومت می کنند
با نام تو مردم و غارت می کنند
و با نام تو مردم و به خاک و خون می کشند
ومعتقند که همه ی این کارها برای ظهور توست
حتی برای ظهور تو هواپیما می خرند از روسیه از نوع توپولش![]()
برای تو حساب پس انداز باز می کنند
برای تو مسجد و جایگاه می سازند
ایا تو به این ها نیاز داری ؟ یا ما خبر نداریم..!!
تکلیف ما چیست مهدی جان...!!!
من
وقتی می بینم موبدان ما خودشان جز فاسدان هستند
وقتی می بینم در برابر ظلم سکوت می کنند
وقتی می بینم در برابر دروغ ساکت می مانند
وقتی می بینم در برابر مشکلات دس و پایشان را گم می کنند
چه طور می توانم پیرو دینی باشم که اینها به من معرفی کرده اند
چه طور می توانم راه درست رااز نادرست تشخیص دهم
چه طور می توانم باور کنم که اینها راست می گویند
ایا با نماز نخواندن راهی جهنم می شوم
ایا با روزه نگرفتن راهی جهنم می شوم
ایا با حج نرفتن راهی جهنم می شوم
ایا با نگاه کردن راهی جهنم می شوم
ایا با کنجکاوی راهی جهنم می شوم
ایا با مطرح کردن پرسش های ذهنم کافر می شوم و راهی جهنم می شوم
ایا راهی جهنم می شوم![]()
ایا من باید تا اخر عمر از اینکه راهی جهنم می شوم بترسم
ایا من باید از مار و عقرب بترسم چون در راهی شدن به جهنم اند
ایا من باید از خدا بترسم
ایا خدا ما را افریده که از او بترسیم
یا خدا ما را افریده تا بفهیم چه را افریده
ایا خدا مارا تنها می گذارد
ایا خدا مارا به حال خودمان گذاشته
ایا ما اسباب بازی خدا هستیم
اصلا ممکن است که خدا مارا تنها بگذارد...؟؟؟!!!!
ایا من کافرم یا کافر شدم...یا کفر می گویم!
فهمیدن تو محدود به عادات نکن.
چوپان،به خاطر گوسفندان دیگر باید گوسفند بیمار را نابود کند.
درنگ نکن پدر و این فرصت کوتاه را با سخنان پوچ خود تلف نکن... بیا و زخم هایم راببند پیش از آن که زندگی از پیکرم رخت بر بندد.
دستانی که هر روز برای خدا قربانی هدیه می کنند،نباید پیکر آتش را لمس کند...تو باید بمیری و زبان قرن ها و لبان انسانیت باید تو را نفرین کنند که تو ،دشمن انسانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
هدف اصلی تو ، ویرانی فضایل و تقواست.
تو نه می دانی چه می گویی و نه می فهمی که چه جنایتی در حق خود می کنی.توجه کن تا داستانم را برایت بگویم.امروز در این دره غریب به راه افتادم.وقتی به اینجا رسیدم،گروهی از فرشتگان را دیدم که به من حمله ور شدند و چند ضربه ی کاری به من زدند؛یکی از آن ها شمشیری دو لبه داشت و اگر او نبود،همه را پس می زدم.امّا در برابر شمشیر بران او هیچ قدرتی نداشتم.
آن فرشته مسلح فکر می کنم میکاییل بود.جنگجویی ماهر بود.اگر خود را به دوستم زمین نزده بودم و بهانه مردن نمی کردم،او بی رحمانه مرا کشته بود.
مبارک باد نام میکاییل که انسانیت را از وجود دشمنی چون تو رهایی بخشید.
تحقیر من از انسانیت،بیشتر از تنفر تو از خود نیست...تو مرا برای دفاع از خود نفرین می کنی حال انکه من سرچشمه سعادت و خوشبختی تو بوده و هستم... دعایت را از من دریغ می کنی و مهربانی ات را کمتر و کمتر؛اما تو در سایه وجود من زندگی می کنی...تو از وجود من بهانه و اسلحه ای برای اعمال خود ساخته و نام مرابرای توجیه کردار خود به کار می بندی.آیا مایحتاج خود را از حال و آینده ی من به دست نیاورده ای؟ آیا امکاناتی فراهم نکرده ای که برای به چنک آوردن طلا و نقره از پیروانت،سلطنت مرا،همچون مویی بنامی و بدانی؟
اگر نام من ار بین برود تو چه خواهی کرد؟سال هاست که این روستا ها را طی می کنی و هشدار می دهی تا در دستان من اسیر نشوند.آن ها سخنان تو را با دینارهای ناچیز خود و محصولات زمین هایشان خریده اند.اگر آنها بفهمند که دشمن شرورشان دیگر وجود ندارد،فردا از تو چه می خواهند؟
کسب و کار تو با مرگ من خواهد مرد چون مردم در برابر گناه در امان خواهند بود.آیا تو به عنوان یک مرد مقدس و روحانی،تشخیص نمی دهی وجود شیطان است که کلیسا را خلق کرده؟
این کشمکش باستانی دست غیبی است که طلا و نقره را به طرف جیب های با ایمان مبلغ ها و راویان و مقدسان جاری می کند. پس چه طور می توانی مرا در حال مرگ واگذاری،در حالی که می دانی این کار، یقینا مقام وآبرویت،کلیسایت و خانه و زندگانی ات را از بین خواهد برد.
پدر...تو مغروری،اما نادان.من برایت تاریخ اعتقادات را می گویم و تو خواهی فهمید که در حقیقت ، زندگی هر دوی ما به وجود یکدیگر بسته و وجود من به باطن تو گره خورده است.
خ ن:
طی تصمیمات روند تغییرات ما می خوام اراجیف هم بنویسم شما مشکلی ندارین..؟
اگه دارین می تونین بگین ننویس.ولی من می نویسم![]()
بابا ما داریم تلف می شیم
حیف این همه استعداده بمونه،بعد بره زیر خاک حیف نیست؟؟![]()
چون معلوم نیست در اینده ای دور نسلی از ما بماند و این استعداد و طبع را به ارث ببرد ما هم اکنون می خواهیم ازش استفاده کنیم در هر زمینه ای که شده.![]()
می خوام بعد از مهندسی نرم افزار برم و رشته مورد علاقمو یعنی معماری و بخونم توش ادامه تحصیل بدم.این روزها ی کمی بیشتر از روز های دیگر کافر شده ام و تصمیم گرفته ام روزه نگیرم البته من زیاد تصمیم می گیرم ولی هیچ کدومش به سرانجام نمی رسه نمی دونم چرا...؟![]()
اصلا می خوام از این جا برم و از اون ور وبمو بهروز کنم به بهروزم می گم خبرتون کنه وقتی آپ کردم![]()
هی ........................تا کی هی؟ من 22 سالمه تلف شدیم رفت از بس با مردم سرو کله زدیم پیر شدیم
...........................این همه نقطه میزاری واسه چی مرض داری؟
............................عجب!!!
فرهنگ ما ایرانی ها رو به گند کشیدن رفت![]()
خودمون موندیم که داریم کم کم به گند کشیده می شیم
یکی یکی
من اگه مهندس بشم و برم سر کار تازه با این وضعیت آشغالی که برامون درست کردن ،بعد از 2 سال بازی کردن با سرم و 2 الی 3 ساله دیگه هم از دانشگاه که میشه 27 سالم و ماهی هم 1.000.000 تومن حقوق بگیرم و هیچی ام نه بخرم و نه بخورم و نه اسمس بدمو نه حموم برم و همشو پس انداز کنم ![]()
سالی میشه 12.000.000(چه قدر 0 داره؟ 6 تا) و اگر بخوام ی خونه و ماشین در حد الکیش بخرم مثلا 120.000.000 باید 10 سال کار کنم یعنی 37 سالگی،
تازه این قد سرمایه دارم.
که تازه میشم ی ادم معمولی(خاک برسرم)
و اگه بخوام سرمایه ام برسه به 1.000.000.000باید 100سال کار کنم
یعنی ی چیزه غیره ممکن..!!؟ نه هیچی غیر ممکن نیست ولی اون موقع تازه 137 سالمه و اول جوونی .
من ی نمونه از 30.000.000 جونی هستم که در این کشور بدبخته،نابوده،رو به فنا داره زندگی می کنه![]()
(راهنمایی:هر1 میلیارد 100 سال) احتمالا عمر کره زمین تموم میشه و خورشید ام تبدیل به ی سیاه چاله میشه وهنوز داری کار می کنی...؟ اون موقع خدا میاد میگه تعطیله می خوام خورشید و خاموش کنم ول می کنی یا نه...!!!؟؟![]()
![]()
کی دلش می خواد بمیره؟
من که دلم می خواد .هر چی زود تر بمیرم اصلا حوصله زندگی رو ندارم با اینکه این همه هدف و اروزم تصمیم دارم چون می دونم با این وضعیت ما که الان 22 سالش گذشته و اگه بخواد 22 ساله دیگه هم بگذره اوضاع همینه
تازه من جز ادم های هستم که به همه چی به چشم + نگاه می کنم و خوشبین و خوشبختم البته به نظر خودم ،و دارم زندگی مو می کنم و معتقد نیستم که 10 سال کار کنم ولی زندگی نکنم و بعد از 10 سال زندگی کنم که چه شود ما که از فردای خودمونم خبر نداریم ،اصلا ما از هیچی خبر نداریم
یکی از عزیزام
یک چیزی گفت که من و لحضاتی به فکر فرو برد:
گفت :
"واست دعا می کنم که مشکل داشته باشی ولی ظرفیت حلشو هم به بهترین شکل به دست بیاری"
و دوباره طی همون تغییراتی گه گفتم در من به وجود امده است می خوام از این به بعد خواب هامو بنویسم تو وب هر چی که بود مجاز یا غیره مجاز...!!شاید ی روزی خشک سالی شد اون موقع می تونیم گندم انبار کنیم بعد 7 برابر بفروشیم![]()
![]()
اینم تصمیم دوم بود که می خوام اجراییش کنم البته بعضی از خواب ها هر جور که بخوای سر همش کنی بازم بی معنیه![]()
مثلا :
خواب می بینی داری تو خیابون رانندگی می کنی بعد یهو می افتی تو اتیش
بعد وقتی میری اون پایین می بینی همه لخت شدن دارن شنا می کنن.
...همین جوری تو خواب با خودت می گی عجب.!!!! یههههنی چی؟
بعد یهو علی دایی میاد میگه میایی بریم فوتبال بعد یهو می بینی با یکی که تا حالا ندیدش ولی فکر می کنی خیلی میشناسیش تو تاکسی نشتی و داری تو خیابون میری که دوباره نمی افتی تو اتیش چون این قسمت ی بار اومدی دیگه برات تجربه شده دست و میدی این ور،حالا راننده تاکسی کجا رفت نمی دونم احتمالا افتاده تو دره داره با علی دایی فوتبال بازی میکنه
و ی مرحله از من عقب تره و بین راه دو، سه تا مسافر میزنی میری دانشگاه...!!!![]()
سر کلاس می بینی راننده تاکسی استاده
،و داره درس میده بعد می فهمی که بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله جناب استاد خیلی زرنگ تشریف دارن و ...![]()
![]()
![]()

نام وبلاگ: سایبان عشــــــــــــــــــــــــق
نام نويسنده: سارا
قالب: عاشقانه
شروع به كار: چهارشنبه 5 آذر 1382
شهر: شهر راز(شیراز)
تحصيلات: فوق دیپلم مدیریت و کارشناسی مهندس صنایع
تاریخ تولد: 1 خرداد
اسمش ساراست متولد شیراز ،عاشقه،شاعره و هنرمند،از کودکی شعر می گفته و میگه هنوز.
دیپلم ریاضی و فیزیکه و فوق دیلم مدیریت.
هم شهری و هم دانشگاهیه
متولده ماهه خرداده ولی از خرداد و روز تولدش که افتاده تو این ماه بدش میاد (بدش نمیاد
)چون همیشه یا روز قبلش یا روز بعدش امتحان داشته و جشن تولدش کوفتش می شده
در رشته مهندسی صنایع درحال ادامه تحصیله و ساله دیگه فارغ والتحصیل می شه از اون بچه زرنگ هاست.ازدواج کرده 5 الی 6 ساله توی شهریور میشه 7 سال اره سارا؟ یا اشتباه می گم؟؟
بهترین خاطراتش مربوط میشه به 2 سالی که فوق دیپلم شو و می گیره و خاطرات دانشگاهش
بابا و مامان هردو معلم و اهل فرهنگ
باباش دوست داشته سارا دکتر بشه و سارا هم که الان هم مهندسه و هم معلم ولی هنوز دکتر نشده
تازه علاقه فراوانی هم به گویندگی در رادیو داشته که گمون نکنم دیگه الان داشته باشه
ی مدت معلم مهد بوده - معلم زبان و دوست داره بزرگی اون بچه ها رو ببینه(یکی از آرزو هاشه)
عشق ایران و شیرازه و تهران و دوست داره بعد از شیراز (طبق تحقیقات من حس وطن پرستی توی ما جنوبی ها به خصوص استان پارسی ها نسبت به شمالی ها-اصفهان به بالا شمال-1000% بیشتر ازشمالی هاست یعنی اگر از هر 100 نفر توی شمال کشور1 دونش وطن پرست و عاشق ایران باشه توی جنوب از هر 100نفر 1000تاش عشقه ایرانه...!!!)
البته شاید اشتباه باشه
بدون مانیتور اهنگ بخش می کنه(من که بلد نیستم)![]()
قالب وبشو خودش طراحی کرده و لباسی که خودش کرده تنش
رنگ سبز و هم دوس داره(ابیو بیشتر)
البته هنوز خیلی چیزهای دیگه در موردش هست که اگه بخوام بگم زیاد میشه و پیشنهاد می کنم خودتون باهاش آشنا بشید.
وبلاگ سایبان عشق که 5 آذر 82 متولد شده و یکی از قدمی ترین وب لاگ هایی که هنوز داره به کار خودش ادامه می ده. سایبان عشق فقط ی وبلاگ نیست ی دفتر خاطراته و شاید به نوعی ی ساعت زمان باشه که زندگی ی فرد و توی خودش نگه داشته،خاطرات نوجوانی،عاشقی،ازدواج،مراسم عروسی،بعد از ازدواج،سفرها،شیرینی ها و تلخی ها
کلا شما اگه این وبلاگ و بخونید می بینید که ادما چه قدر در حال تغییر و تحول اند.
اغلب نوشته هاش شعر و عاشقانه و روز نوشته.
البته همه جور مطلبی توش هست چون نوشته هاش از جریان زندگی و اتفاقاتی که در حال افتادنه گرفته شده
از عیدها،تولدها،جام ملت های اروپا،کنکور،زلزله،تاریخ،سفرنامه و خیلی چیزهای دیگه
اوایل وبلاگ ساعت به ساعت به روز می شده ولی الان نویسنده اش ی کم تنبل شده و ماه به ماه به روز میشه.
قالب وبلاگ هم قشنگه و هم سبک
ولی لینک های وبلاگ که انگار باید ی دست بهشون کشیده بشه ،چندتاشون که حدف شدن یا تعطیل واین یعنی بی توجهی ،که مطمنم همین روزها درست میشه البته شاید به دلیل همون جریان زندگی باشه که گفتم و سارا دیگه خیلی بیشتر درگیر زندگی شده و کمتر به این چیز ها توجه می کنه
توی وبش دوتا چیز هست که کاربرد داره یا نداره همیشه خالیه
*فید منتخب من
**پیامک بلاگ
اخر همه پستاش 90 درصدش التماس دعا داره
و اخر هر سال ام یعنی اخرین پست اسفندماه ، سالی که گذشت.
و ی بارم بیشتر واسه وبش تولد نگرفته
–آذر 83- و همچنین مجید(البته تو وبش) ولی هر سال تولد خودشو یادش نمیره و واسه خودش تولد می گیره
البته خیلی بیشتراز این ها در مورد این وبلاگ حرف هست و متاسفانه در سفر اخیر ما و اب تنی موبایلمون نقدهایی که گذاشته بودم همش پرپر شد و اینا چیزهایی بود که تو حافظه ام مونده بود و به نوعی می شد وبلاگ سارا رو به شما معرفی کرد.
به سایبان عشق سر بزنید و نظرتونو بدین![]()
اینم شعری که من خیلی دوسش دارم:
موفق باشی سارا
![]()
میگن ایران یعنی تهران!!
میگن تهران یعنی ایران!
میگن همه یکی هستیم
میگم درسته ولی
میگن اونا تهران هستن شاید
میگن شیراز خیلی شلوغ بوده
میگن ۳۰ نفر و گرفتن
میکن همه جای ایران شلوغ بوده
میگن ۱۲ ام و۱۴ ام همه میخوان برن تو خیابون
میگن سیاه کنی تنت سیاه میشی؟؟!!!
میگن ی روزی روشون سیاه میشه![]()
میگن صدا به سلاح پیروزه
میگن ۱۸ میلیارد دلار ""یو اس آ ""داشته می رفته ترکیه
میگن بمیری ،نبینی
میگن استقلال،آزادی،جمهوری ایرانـــــــــــــــــــــــــــــــــی![]()
میگن همه یادشون رفت ۱۶۸ نفرو!!!
گفتن که یادشون میره!!!؟؟؟؟
میگن بچه شه؟![]()
میگن باباشه!!!
میگن قم
میگن صدا وسیما
میگن دروغ گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
میگن مخابرات
میگن دزد
میگن نرخ مکالمه ۷۶ تومن!!!
میگن کهریزک![]()
میگن میــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ میـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ![]()
من میگم اگه نگم می گن
قسمت ۲
باید راهزن باشد... شاید سعی کرده تا مسافران راه را غارت کند،اما شکست خورده و یک نفر او را زخمی کرده است.مبادا که بمیرد و خونش گریبانگیر من شود.
همان طور که غرق در تفکر بود،به رفتن ادامه داد. مجروح که به مرگ نردیک تر می شد،با سخنانش اورا متوقف ساخت و گفت:
آن گاه دوباره پدر سمعان در اندیشه فرو رفت و چون فهمید که از کمک کردن خودداری نموده است چهره اش رنگ باخت.لبانش لرزید و با خود گفت:
باید از دیوانگان سرگردان در بیایان باشد.دیدن زخم هایش در دلم ترس و وحشت می اندازد.چه باید کرد.یقینا طبیب روح نمی تواند معالج زخم های جسم باشد.
اما چهر او را،دانا و حیله گر،زشت و زیبا و تند و نرم تندخو دید.به تندی پایش را عقب کشیدو با تعجب پرسید؟
تو مرا خوب میشناسی!مرا هزاران باردیده ای و هر روز از من سخن می گویی... من از زندگی ات، برای تو عزیزترم.
تو یک دروغگویی!کسی که در حال مردن است باید راست بگوید...من در تمام عمرم هرگز چهره زشت تو را ندیده ام.بگو که،که هستی؟ و گرنه رهایت می کنم تا در زندگی غریبت جان دهی.
پیامک:
اگر می خوانم،می جویم،می یابم و می گویم،انگیزه ام دردی است که ریشه در جانم دارد

*جمعه جای همتون خالی
**ممنون از ماریان عزیز به خاطر معرفیش... خواستین ی سر بزنید وبش قشنگه![]()
***اینجا به شدت هوا الوده می باشد و ماسک هم قطعی امده است و چشم چشم را نمی بیند کمک....ما دیگه می میریم![]()
می خواستم وبمو تو وبتون نقد کنید هر جور که دوست دارید
دیدگاهتونو نسبت به نوع نوشتنم ،طرز فکرم،پست هایی که میزارم و کلن هر چیزی که میزارم تو این وب من از نوشتن خوشم میاد و به نظر من کلن ما وب نویس ها به نویسندگی علاقه مندیم از نوع بدون خودکارش و شاید به مطرح شدن و مشهور شدن و یکم مهم شدن برای ی عده نمی دونم شاید
ی کمم تنبل تشریف داریم تا حدی و ی ژن تنبلی تو وجود تمام وبلاگ نویس ها هست
بیشتر ما سعی نمی کنیم مطالب همو به دقت بخونیم
من خودم تا حالا شده که ی چیزو به صورت عمدن اشتباه نوشتم و فقط می خواستم ببینم کسی توجه می کنه یا نه....ولی معلوم شد که اکثرن همون ۴ تا خط اول و اخر نوشته ها رو می خونن و ی نظرم می دن و کاری ندارن که چرا ؟؟
*****
دیگه این مزرعه هرگز ترسی از خزون نداره
نفس بکش
نفس بکش
اینجا نفس غنیمته
توی سکوت مزرعه صدای تو ی نعمته
برخیز و با سپیده دمان در حرکت باش،
که شب گذشته و ترس از آن
با رویاهای تاریکش نابود گشته است
برخیز قلب من،
برخیز و با نوای بلند نغمه سرایی کن
که هرکه با ترانه به سپید نپیوندند
فرزند تاریکی هاست.


من هرگز به آينده فكر نميكنم، چرا كه خودش به زودي خواهد آمد. آلبرت اینشتین
این داستان و دنبال کنید اگه نخوندید البته
گفتن هرچی خراب تر،بهتر
گفتن نماد اتحاده
گفتن نماد شاهنشاهیه
میگن شاه کیه؟![]()
میگن خیلی به مردم خدمت کرده
میگن انسان و عادل بوده
میگن حرفاش حرفه همه دنیاست
میگن تو سازمان ملله
میگن 7 ابان روز جهانیشه![]()
میگن تو دنیا مورد احترامه
میگن هم وطناشن نمیشناسنش![]()
![]()
میگن افتاب و باد و بارون خرابش نمی کنه![]()
میگن دورش پره خارو خاشاکه![]()
میگن تا چشم کار می کنه هیچی نیست
میگن امکاناتش صفره![]()
فعلا اینا رو می گن ولی جدیدا ی چیزایی جدید می گن
میگن تقصیر خبرنگار بی بی سی بوده
میگن باید کشته شدن واسه مردم عادی بشه![]()
میگن موتور هواپیما یخ زده![]()
میگن اثاره تحریمه
میگن مرگ بر امریکا
میگن خبرسازیه
میگن کار خودشونه
نمی دونم میگن![]()
میگن خیمه شب بازیه
میگن بچه بازیه
میگن وزیر علوم شده وزیر نفت!!!![]()
میگن مرک بر امریکا
تا میگن میگن بعدی میگم
بگو
حالا هر چی میخوان بگن نکو
وجدان صدای خداوندی است. ![]()
**عکش های روز زیارت و گذاشتم اون پایین می تونید ببیند البته![]()
می خوام اون سوال و من از شما بپرسم

| Design By : Night Melody |


