اهــــــورا
انسان به میزانی که می اندیشد،انسان است
گنجشککه ... پيامك: دیشب داشتم فکر می کردم ما ایرانی هستیم با چندین هزار سال قدمت تاریخی و فرهنگ غنی ایرانی یکی از افرادی که واسه ساختن ایران تلاش زیادی کرد کورش کبیر بود به نظر شما عادلانست!!! ماه زیر ابر پاییز پنهان می شد باد هی از کوچه ما رد می شد باد پنجره ها را دعوا می کرد باغچه از سرما شکایت می کرد باد برگ ها را یکی یکی می چید بید تن عریان خود را می دید ابر ها به کمک باد به هم پیوستند راه هر روزنه نور از آسمان را بستند باد برگ ها را را به رقص آورده بود ناگهان آمد از آسمان برق و دود آذرخش آتشین رنگ همه را ساکت کرد با صدای ناله برخورد دو ابر از درد بعد از آن بارش باران بود باد قطره ها می آمدند روی زمین آرام و شاد اندک اندک شب از رنگ سیاهی پاک شد صبـــح روشن آمد و خانه رنگ خاک شد اهورا اين شعر و خودم گفتم خيليم دوستش دارم....خيلي چيزا رو خواستم با همين چند تا بيت بگم به نظرت شعره چي مي خواسته بگه؟؟
پيامك: اگه داستان و خونده باشين مي فهميد كه اگه ما ادم ها يكم به جاي اينكه بخوايم كنيم به خودمون فكر كنيم و خودمون و خوب كنيم و به خوب ها ميل پيدا كنيم اين همه جنگ اين همه بدبختي اين همه خود خواهي و اين همه بي عدالتي رنگ مي بازه و دنيا ميشه دنيا بياين بيشتر به خودمون گير بديم
او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هماکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است! طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد. شايد ي روز براي هر كسي پيش بياد يا اومده باشه كه طبيعت واقعي شو نشون بده همه ما ادما اون چيزي كه هستيم نشون نمي ديم اصلا نميشه به ظاهر قضاوت كرد. پيامك:
لب بوم ما نشي
...خیس میشی
گوله میشی
می افتی تو حوض نقاشی
کی میگره فراش باشی
کی می کشه قصاب باشی
کی می پزه آشپز باشی
کی می خوره حکیم باشی
۱:
از یه دیوونه می پرسن چرا دیوونه شدی؟ میگه:
من یه زنی گرفتم که یه دختر 18 ساله داشت
دختر زنم با بابام ازدواج کرد ، در نتیجه زن من مادر زن پدر شوهرش شد،
از طرفی دختر زن من که زن بابام بود ،
پسری به دنیا اورد که میشد برادر من و نوه ی زنم ،
پس نوه ی منم میشد ، در نتیجه من پدر بزرگ برادر ناتنی خودم بودم،
چند روز بعد زن من پسری به دنیا اورد که زن پدرم ، خواهر ناتنی پسرم و مادر بزرگ او شد ،
در نتیجه پسرم ، برادر مادر بزرگ خودش بود ، از طرفی مادر فعلی من یعنی دختر زنم ،
خواهر پسرم بود ، در نتیجه من خواهر زاده پسرم بودم !!!!!!!!!!!!!!!
۲:
" هر چه نور بيشتر باشد ، سايه عميق تر است " . گوته
که افراد زیادی براش زحمت کشیدن اگه ما به ایران بودنمون افتخار می کنیم اگه می گیم تمدن داشتیم
اگه ادعای تاریخی بودن و اصیل بودن می کنیم دلیلش چی می تونه باشه؟؟
که توی جهان ی روز به نام کورش هست به نام روز جهانی کورش
کورش اگه پیامبر نبود دست کمی هم از پیامبر نداشت ولی به نظر شما چرا؟؟
چرا ما باید این جوری جوابشو بدیم
نه احترامی نه مرمتی و ...
خیلی ها هستن میگن بابا ول کن کورش کیه؟
بی خیالش
ولی خودتون قضاوت کنید چرا؟؟
این ارمگاه کورشه..از ۲۵۰۰ سال پیش تا حالا
اینجا هم ارامگاه پیامبرمونه
اینم ارامگاه امام ۸ مونه
.jpg)
مي خوام بخونيش و بگي چه حسي داري؟؟؟
قشنگه؟
زشته؟
بي معنيه؟؟
شكيبايي زاده رنــــــــــــــــــــــــــــــج و سختــــي است.
-"بيا ! كاري برايت دارم . يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم . ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور كه هست بچيني ؟"

و دوباره سراغ روزنامه اش رفت . مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است.اما يك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه ي كامل برگشت.
پدر با تعجب پرسيد:"مادرت به تو جغرافي ياد داده؟"
پسرجواب داد: "جغرافي ديگر چيست؟"
پدر پرسيد: "پس چگونه توانستي اين نقشه ي دنيا را بچيني؟"
پسر گفت: "اتفاقاْ پشت همين صفحه تصويري از يك آدم بود .وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم." 
ديگران و اصلاح
دنيا درست ميشه![]()
پــــــــيامك:
" قدرزمان حال را بدانيد كه گذشته بر نمي گردد و آينده شايد نيايد " . گالیله


" شالوده و زیربنای گسترش هر کشور ، فرهنگ است " . ارد بزرگ
| Design By : Night Melody |


